تبليغاتX
axolot






این عکس ها با ایمیل برایم آمدند؛ از دوستی که همه چیزپرست است.
بعد دلم تکان خورد. بعد منتشرشان کردم. بعد مدام ایمیل می زنند که این ها کی هستند؟
می گویم زن و شوهر و دو فرزند؛ یعنی یک خانواده.
و کسی باور نمی کند
چه بگویم به آن ها؟ چیزی می شود گفت یعنی؟
این ها زن و شوهر و دو فرزند هستند؛ یعنی یک خانواده و این یعنی به من و شما هیچ ربطی ندارد باور کنیم یا نه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:51  توسط امیر سرداری  | 

* فروردين :به زودی خودت سرطان خون می گيری و پدرت هم زير تريلی رفته تکه تکه خواهد شد٬ مادرت هم خودش قبلا ترکيده است.

* ارديبهشت : مطمئن باش اگر با او ازدواج کنی بدبخت می شوی٬ ولی خب تنهايی هم بد دردی است و شوهر هم قحط است. پس بله را بگو.

* خرداد : نامه ای به تو می رسد که در آن تصريح شده است ثروت زيادی به تو خواهد رسيد . ضمن اين که اين خبر شديدا تکذيب می شود يادآور می شوم که بايد خودت را برای رفتن به سربازی آماده کنی!

* تير : به زودی سيگاری خواهی شد! خيلی بی شعوری!

* مرداد : اين مانتوی جديد که خريدی اصلا بهت نمياد! هر چند اين نکته اصلا به من طالع بين ربطی ندارد اما آخه تو گناه داری!

* شهريور : اسم خودت را بين قبول شدگان کنکور نخواهی يافت! اما پدرت در قرعه کشی بانک پژو ۲۰۶ می برد! کوفتتان شود!

* مهر : به زودی تحت يک عمل جراحی قرار می گيری. عمل جراحی ات خيلی سخت خواهد بود. عمل جراحی ات ۶-۵ ساعت طول می کشد و آخرش هم می ميری!

* آبان : هر چند که از همسرت ناراضی هستی اما زندگی خوبی داری به عنوان يک طالع بين نمی توانم بيشتر توضيح بدهم.

* آذر : دزد ظرف يک ماه آينده به خانه ات خواهد زد! منتها هم زمان با ورود دزد مزبور خانه ات دچار آتش سوزی شديد می شود و آقای دزد در خانه تو زنده زنده می سوزد و تو به علت پيدا شدن يک جنازه سوخته در خانه ات به جرم قتل دستگير خواهی شد.

* دی :تو سر تا پا گلی! تو خود سنبلی! چی بگم از خوبيات هر چی بگم کم گفتم ( عمرا ماه تولد طالع بين اين ستون فروردين باشد )

* بهمن : در طالع تو يک بدشانسی بزرگ می بينم بله! به زودی وبا می گيری اما در عوض پدر نامزدت در اثر هایپر دوز بعضی از مواد سکته می کند و تو داریپولدار می شوی!

* اسفند : شب عيدی حال داری ها ! آجيل خوب کجا سراغ ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:16  توسط امیر سرداری  | 


+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:52  توسط امیر سرداری  | 


+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:44  توسط امیر سرداری  | 

 

غزاله علیزادهغزاله علیزاده-نویسنده

«غزاله علیزاده» در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنیا آمد. لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاریس در رشته‌های فلسفه و سینما درس خواند. او کار ادبی خود را از دهه‌ی 1340 و با چاپ داستانهایش در مشهد آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار معروف او می‌توان از رمان دو جلدی«خانه‌ی ادریسی‌ها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شب‌های تهران.

کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها» سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه‌ی «بیست سال داستان‌نویسی» را به خود اختصاص داد.

یک سال پیش از مرگش به دعوت انجمن ایرانیان «وال‌دو مارن» در جنوب پاریس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتی از قصه‌ها و داستان‌هایش پرداخت.

«غزاله علیزاده» یکی از امضاکنندگان بیانیه‌ی 134 نفر به‌عنوان «مانویسنده‌ایم» بود.

در یک روز جمعه 21 اردیبهشت‌ماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلی در جنگل اطراف رامسر در روستای «جواهرده» ، جسد او را یافتند که از درختی حلق‌آویز شده بود. غزاله دو روز پیش از این حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپیوندد.

در سال 1373 کتاب «چهارراه» او به‌عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال 1373 برگزیده شد.

او با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستان‌های خود در مشهد آغاز کرد.
وی که از بیماری سرطان رنج می‌برد بعد از دو بار اقدام ناموفق به خودکشی، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلق‌آویز کرد.

آثار:
* سفر ناگذشتنی
* دو منظره 222
* چهارراه
* تالارها

من می دانم که غزاله علیزاده، کجای این جاده وهم آلود طناب را به گردنش انداخت. دیدمش، جایی میان این پیچ های پر از مه، لابه لای درختان، درست همان جایی که ابرهای وحشی و سیاه طاقت اشعه های روشن ماه را نداشتند. آویزان بود، دست و پا می زد و من با خودم می گفتم این است عاقبت نویسنده زیبا و عصیان گر که می توانست فروغ زنده زمان ما باشد. لیلی می گوید اشتباه کرده، اما من نمی دانم که اگر زنده بود همین تصویر گنگ و اثیری اش باقی می ماند یا اینکه او هم شبیه نویسنده های زن امروزی آشپزخانه نویس می شد. من می دانم که علیزاده کجا ماند، لابه لای کدام درختان، حس آن شب به من دروغ نگفت، فردایش مرد کافه دار حرف هایم را تصدیق کرد. اما خیلی دیر آمدم، خیلی دیر به این جاده پیچ در پیچ رسیدم و هنوزم نفهمیدم که علیزاده، زمانی که وارد مه شد و آن طناب لعنتی را گره زد، دستانش می لرزید یا نه؟


* شب‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 4:50  توسط امیر سرداری  | 

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 1:40  توسط امیر سرداری  | 

  

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایــان ماه آمد و خــلق پدر سگی ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

جنــگ و جــنون و زلــزله؛ مــرگ و گرســنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست

آدم بیا و از سر خــط آفــریده شو!
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست...

                                                 مریم جعفری آذرمانی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:55  توسط امیر سرداری  | 

بدان بنده از اشعار طنزآمیز می ترسم

                                                        ولی باز می گویم که از پرهیز می ترسم

سیاست چون وتو دارد، سیاست را وتو کردم

                                                         که از لبخند این مردان ساده!! نیز می ترسم

تفاوت هم ندارد این وری یا آن وری، کلا

                                                         از موافق، حیاتی، میبدی، شب خیز می ترسم

سیاست را رها کن تا برایت نکته ای گویم

                                                          جوانی علشق برقم که از پیریز می ترسم

من از لیلی گریزانم و از شیرین هراسانم

                                                             من از افسانه و رویا و مهرانگیز می ترسم

و از نسرین، سمانه، آسیه، سیمین، سحر ، مینا

                                                              و از چشمان سارا( خواهر پرویز) می ترسم

نمی دانم چه ترسی دارم از افسون دلبرها

                                                               که از شال و مانتو روی رخت آویز می ترسم

چنان ترسیده ام از معنی پرواز کرکس ها

                                                                مگس آهسته در گوشم بگوید ویز میترسم

شگفتا آنقدر تشویش دارم از دل و بیبی

                                                               که توی سبزی خورن هم از گیشنیز می ترسم

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا

                                                               دگر از هرکه باشد بچۀ تبریز می ترسم

شبیه بچه ای ترسو، از ابرو و لب و گیسو

                                                          و از هرچه که مامان گفته باشد جیز می ترسم

چنان می ترسم و می لرزم و قلبم طپش دارد

                                                                 که انگار دارم از صدام یا چنگیز می ترسم

یه رخداد وحشتناک برای ساده ای رعنا

                                                               من از برخورد بین خاور و ماتیز می ترسم

برای این گفتم اینها را که بفرستی مرا دکتر

                                                             از آن دارو که دکتر می کند تجویز می ترسم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:44  توسط امیر سرداری  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 18:2  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 18:0  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:58  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:57  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:56  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:56  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:55  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:49  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:37  توسط امیر سرداری  | 

بهرام رادان در نمایی از فیلم سنتوری

عده ای فکر می کنن که مشکل محسن چاوشی است یا مشروب خوردن بهرام رادان. یا طرانه های فیلم. یا تزریق کردن بهرام رادان و.... اکثریت در جریان نیستند که مشکلات سنتوری بسیار سیاسی است. 

جواد شمقدری مشاور هنری رئیس جمهور طی گزارشی مدعی شدند که شخصیت اول فیلم سنتوری, رهبر نظام جمهوری اسلامی است.جواد شمقدری پیش از جشنواره فجر, در یک جلسه خصوصی این فیلم را دید و سپس گفت که نمایش این فیلم فقط با رد شدن از روی جنازه من ممکن است. علت اصلی این ادعاها, این است: همه ی ما حتما" شایعه ی تار زن بودن سید علی خامنه ای رو شنیدیم. و خیلی ها می دونند که ایشون تار زن حرفه ای است. مدتهاست که این شایعه دهان به دهان بین مردم می چرخد. علی سنتوری هم مشخص است که چه کاره است.!!!!!
نام شخصیت اصلی فیلم, علی است .که نام رهبر جمهوری اسلامی هم علی است. دلیل سوم هم این است که در قسمتهایی از فیلم, علی سنتوری دست راستش را از دست می دهد. که فکر نکنم دیگه لازم باشه در این مورد توضیحی بدم.!!!!!
علی سنتوری هم از یک خانواده ی به شدت مذهبی است. سید علی خامنه ای هم که یک روحانی است.خوب به همین دلایل گفته می شود که علی سنتوری همان سید علی خامنه ای است. ارشادی ها در توضیح اینکه چرا نام فیلم از "علی سنتوری" به "سنتوری" تغییر کرد, گفتند که به خاطر توهین نکردن به ائمه, باید اسم علی از ابتدای فیلم حذف شود. چون "علی" نمی تواند "سنتوری" باشد.!!!! و اکثرا" هم باور کردند. ولی غافل از اینکه منظور آنها از علی, امام علی(ع) نبوده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:10  توسط امیر سرداری  | 

تئاتر مرا دوست دارد

سه تار

/ یک داستان کوتاه /

* * * * * * * * * *

: کیه ... ؟!

- سلام ، ببخشید ، استاد تشریف دارند

: شما ... ؟!

- راجع به اون ساز خدمت رسیدم

: بفرمایید کارگاه روبرو استاد اونجا هستند

 این اولین کلماتی بود که اون روز ردوبدل شد . رفتم کارگاه روبرو ، استاد که تا حالا ندیده بودمش مشغول کار بود . سلام کردم ، برخورد سردش به قیافه هنری ش نمی خورد ، ته دلم اینجوری خودم رو راضی کردم که هر چی باشه استادن دیگه .

استاد بفرما زد و با هم رفتیم داخل اتاقش ، چند تا ساز مختلف به درودیواراش آویزون بود ، چند تا مبل و در کل یک دکور هنری ، یک هنرجو هم با تمام ناشی گری مشغول نواختن سه تار بود ، اونقدر ناشیانه که دیگه داشت کفر من در میومد . بیشتر هم به خاطر اینکه طرف فکر میکرد خیلی وارده ، بی خیال نواختن اون خانم شدم و چشمام روی درودیوار خونه استاد مشغول گشت وگذار شد ، برای چند لحظه تنهاییم سوژه جالبی بود و منو به خودش مشغول کرد ، هنوز داشتم فکر می کردم که اون سازی که روی دیوار روبرو نصب شده ، عود است یا بربط ، که استاد آمد .

: خوب چکار می کنید ؟

- نمیدونم استاد هرجور صلاح می دونید ، اگه امکان داره که قیمتش رو یکم بالاتر ببرید ...

: نه خیر ، گفتم ، همون ، اگه میخواین چکشو بنویسم و اگر هم که راضی نیستید ساز رو بیارم .

برای یک لحظه خواستم قید فروش سه تار رو بزنم ، سازی که هروقت فکر فروشش رو میکردم خنده ام میگرفت و باورم نمیشد که یه روزمجبور بشم بفروشمش ، اونم به این قیمت . خودمو اینجوری راضی کردم که ، خوب دیگه ، روزگار همیشه هم بر وفق مراد نیست . بعضی وقتا باهات جوری تا میکنه که تو نمیخوای ... ، من به این ساز علاقه زیادی داشتم و حالا انگار داشتم قسمتی از وجودمو میفروختم . البته دلم یه جورایی راضی بود ، چون داشتم ساز رو به سازنده ش میفروختم . ولی از طرفی هم از همین قضیه ناراحت بودم آخه تا بحال فکر میکردم هیچ ماستبندی نمیگه ماست من ترشه ، ولی این استاد همون اول طوری با من رفتار کرد که من به کلی ازش ناامید شدم . در اوج تفکرات هنری خودم بودم که از چکی یادم اومد که برای سه روز پیش کشیده بودم و هنوز جاش رو پر نکرده بودم ، چشمام که توی چشمای استاد افتاد متوجه انتظارش برای پاسخ شدم . با مظلومیت گفتم ؛ اشکالی نداره ، هرجور که شما می خواین .

استاد سریع دسته چکش رو آورد . میخواست بنویسه که یادم اومد پول برگشت به خونه رو ندارم ، برای همین از استاد خواهش کردم که خرده ی پول رو نقدی بهم بده و استاد هم قبول کرد .

بعد از چند لحظه چک و پول رو بهم داد ، تنها چیز که هنوز توی ذهنم مونده اون لبخندی بود که هنگام تحویل چک زد ، که هنوز مفهومش برام مشخص نشده . چک و پول رو گرفتم ، باهاش دست دادم و گفتم خیرش رو ببینی .

به سرعت از منزل استاد خارج شدم . حالا من بودم و پنجاه و پنج هزار تومن پول سه تاری که فروخته بودم ، و البته یه لبخند که از لبخند ژکوند هم برای من پیچیده تر بود و هنوز هم دارم تحلیلش میکنم ، ولی باید اعتراف کنم که هنوز به نتیجه ای نرسیدم ، اینم شده بود سوهان روحم .

از خیابان منزل استاد که پیچیدم انگار که ناگهان باران یه غم سنگین بر من باریدن گرفت ، عقده ای گلوم رو گرفت ، خیلی ناراحت بودم ، تا حدی که تصمیم گرفتم دوباره برگردم و چکو بدم و سه تارم رو پس بگیرم ، ولی یاد بدهی م افتادم و باز بیخیال شدم . گفتم شاید از اینجا که دور بشم این غم هم از من دور بشه . ولی برعکس هرچی دورتر میشدم غمگین تر میشدم ، گویا سه تارم دنبالم میومد ، تندتر حرکت کردم که شاید اونو جا بذارم غافل از اینکه فکرش رو که نمیتونم جا بذارم ، همچنان توی این برزخ بودم که اتوبوس رو از دور دیدم ، دویدم و تا اون موقع اتوبوس هم رسید به ایستگاه ، سوار شدم کنار پنجره نشستم ، نگاهم همچنان به طرف کوچه استاد بود . فکر میکردم سه تارم سر کوچه وایستاده و برام دست تکون میده . سرمو تکونی دادم تا شاید افکارم به هم بریزه ، ریخت ، ولی مثل روغن توی آب ، دوباره اومد بالا و شد همونی که بود . این تصاویر مرتب توی ذهنم شکل میگرفت و من باز اونا رو به هم می ریختم ، ولی حل نمی شد که نمی شد .

هنوز با خودم درگیر بودم که تقریبا به مقصدم نزدیک شدم  ، پیاده شدم و به راه خودم پیاده ادامه دادم ، داخل پیاده رو سرم پایین بود و طرح موزاییکای کف پیاده رو رو نگاه میکردم که صدایی ضعیف ولی آشنا از اطراف به گوشم خورد ، دقت کردم ، صدا آشنا بود ، خیلی آشنا بود ، صدا از یک نوار فروشی به گوشم میرسید . و چه ساز آشنایی ؛ سه تار ، چقدر به دلم نشست ، یک لحظه فکر کردم سه تار خودمه که زودتر از من اومده و سر رام داره برام می نوازه ، رفتم داخل فروشگاه ، همین که صدای خواننده ش بلند شد شناختمش ، شهرام ناظری بود ، کسی که از اول با شنیدن کارهای اون بود که به سه تار علاقه مند شدم ، فکر کردم عجب اتفاق جالبی ، شاید اینطوری قراره من جای سه تارم رو پر کنم ، نوار شهرام ناظری رو خریدم و به طرف خونه براه افتادم .

حالا من بودم و پنجاه و چهار هزارو چهارصد تومن پول ، نوار شهرام ناظری و یه چک برگشتی . یک غم و یک شادی .

داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر این دوتا به هم نزدیکند . راست گفتن قدیمی ها که این دوتا با هم همسایه دیوار به دیوارن . لحظه ای که برای من غمه برای یکی دیگه شادیه و لحظه ای که برای یکی دیگه غمه برای من شادی . اصلا شاید این دوتا یکی ان ، شاید هم ... . با این افکاری که بیشتر شبیه هذیان بود تا فکر رسیدم جلوی در خونه م .

زنگ زدم ، همسرم در خونه رو باز کرد ، سلام کردم ...

 

                                                                                           تموم شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:40  توسط امیر سرداری  | 

SohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comwww.mypardis.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.com

تا ابديت جاري - Immortality
Sohrab - Sohrab - KashanSohrab - Sohrab - Golestaneh (near kashan)Sohrab - The first tombstone of sohrab`s monumentSohrab - tomstone of sohrab`s monumentSohrab - Sohrab`s Monument by Reza MaafiSohrab - Sohrab`s monumentSohrab - Sohrab`s monumentSohrab - Mashhad ArdahalSohrab - Mashhad ArdahalSohrab - Sohrab`s Mother - 1988Sohrab - Parvaneh Sepehri - Sohrab`s sister - Photo by : Masoud Soheili (www.masoudsoheili.com)Sohrab - Quran`s Pockect (property of sohrab)Sohrab - Sohrab`s handwritingSohrab - Sohrab`s room - KashanSohrab - Imamzadeh Soltanali - Mashad ArdahalSohrab - Sohrab`s Monument - 21 October 2005Sohrab - Sohrab`s Monument - 21 october 2005Sohrab - The only symbol of Sohrab`s MonumentSohrab - Imamzadeh > Sohrab`s Monument [october 2005]Sohrab - Sohrab`s Monument , 22 october 2005Sohrab - Sohrab`s Monument [22 october 2005] SohrabSepehri.com
SohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.com
تا ابديت جاري - Immortality
تصوير منتشرنشده سهراب - اطراف كاشانSohrabSepehri.comSohrabSepehri.com
سهراب سپهري - گلستانه
Sohrab - Golestaneh (near kashan
SohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.com
تا ابديت جاري - Immortality
خانم پروانه سپهري - خواهر سهراب - عكس از مسعود سهيلي
تا ابديت جاري - Immortality
جلد قرآن متعلق به سهراب سپهري
SohrabSepehri.comSohrabSepehri.com
حيات پاك و خلوت امامزاده، براي فكر چه ابعاد ساده اي داشت ! هشت كتاب جا مانده، بهانه اي براي نشستن !!!
SohrabSepehri.comمشهد اردهال - نماي كلي امامزاده سلطانعلي - سال 1361SohrabSepehri.com
اتاق سهراب - كاشان
Sohrab`s room - Kashan
تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...

اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.

تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.

نظرات ديگران : 213 پيامSohrabSepehri.com
بال را معني كن تا پر هوش من از حسادت بسوزد
چهارشنبه 6 تير 1386 - 11:15:41


اعتراف ميکنم ...
با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند.
باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم.
براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي.
به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم.

نظرات ديگران : 93 پيام

SohrabSepehri.comتو شگرف، تو رها، و برازنده خاك
شنبه 1 ارديبهشت 1386 - 18:17:47

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.SohrabSepehri.com
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر
چهارشنبه 16 اسفند 1385 - 20:18:8


هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم. (نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.

نظرات ديگران : 47 پيام


حسرتي با حيرتي آميخت
سه شنبه 8 اسفند 1385 - 18:55:23


حکايت عجيبيه و خوب ميدونم انتظار زياديه که بخوام همه چيز رو اونجور که هست بدوني وقتي خودم نميدونم اين حکايت از کجا شروع شده.
شايد حکايت ما، کوچيکتر از اين حرفها باشه و من زيادي بزرگش کرده ام.
هرچي که هست روي دلم بدجوري قلمبه شده.
اصلا ميدوني چيه ؟ قضيه اونقدرها هم مهم نيست.
راستش، ديگه اين روزها، واسه صحبت کردن ازش، حوصله نيست. اصلا گفتنش مگه چيزي رو عوض ميکنه ؟
اين حکايت رو هرکي که شروع کرد، خودش ميدونه چجوري تمومش کنه.
شايد زور من اونقدر باشه تا کاري کنم که نقطه آخر اين حکايت تکراري با بقيه نقطه ها فرق داشته باشه.
اگه ميگم راضيم و خدا رو شکر .... همون خدا ميدونه که اين رو از ترس اين گفته ام تا همين چيزهاي بهم ريخته رو از دست ندم.
کاش اين حکايت، يه جورايي، درست و حسابي تموم بشه.

نظرات ديگران : 13 پيام


پشت سر ، خستگي تاريخ است !
يكشنبه 17 دي 1385 - 09:26:35


- هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد.
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.


- وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام.

نظرات ديگران : 42 پيامSohrabSepehri.comابري نيست، بادي نيست ...
شنبه 13 آبان 1385 - 20:02:11

وقتي ديگه حرفي براي گفتن نمونده بود، گفت :
خب... همه چيز رو گفتيم و همه جا را ديديم. حالا بگو چي داري و به کدومش افتخار ميکني ؟
صبر نکردم. فوري گفتم : هيچي ... تا هستم، همه چيز و هرچيز مال بقيه. اوني که مال منه و نميذارم کسي ازش مايه بذاره، آبرو و شرفمه.

گذشت ...

حالا پشيمون نيستم ازاينکه چيزهايي که شايد همه فکر ميکردند مال منه، برداشتند و بردند و دمي خوش گذروندند.

اما من ساده هنوز منتظر باد و بارونم و يه رهگذر تا امانتيهام رو اگه عمري باشه با يه چيز بهتر (به خيال خودم) تاخت بزنم.

نظرات ديگران : 51 پيام


دنياي به ته نرسيدني آبي ...
شنبه 1 مهر 1385 - 20:19:31


جديدا هيچ چيز اين دنيا نميتونه حال من رو بگيره. هرچند که با هيچ مرام اين دنيا کنار نميام.
يه جورايي انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ بشم. اما همينکه بزرگ ميشم، بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم، ميتونم براي رسيدن به اون فکر کنم.
همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم و به جاش معناي رشد رو مرور کنم، برام کافيه.
چندتا جاي دنج و خلوت هم دارم که ميتونم دلم رو غافلگير کنم و گاهي ببرمش هواخوري و توي اين فاصله پکي به سيگار بزنم و چندثانيه اي از عمر دود شده رو ، ساکت و آروم به باد بدم.
اوضاع خيلي هم بد نيست...
فقط... کاش ، ايکاشها نبودند. SohrabSepehri.com
شهر من گم شده است ...
يكشنبه 15 مرداد 1385 - 20:48:42


نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ... 
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !

نظرات ديگران : 42 پيام

SohrabSepehri.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:51  توسط امیر سرداری  | 

 

ای صاحب دنیا و دین ای خالق هستی خدا/              دنیا خراب اوبید بگو تا حجتت جل تر بیا

برج عدالت رومبس/اوضاع حق واچومبس                /رحم و مروت عمری/ وابید مثل کیمیا

مردونگی وابید کم /            جای شادی پر کرده غم /    مردم دنیستن فکر هم

 تو شادی و تو وقت عذا/              فرزند یجا مرده کسی          /سیش میکنند شیون بسی 

ده خونه اوتر تر ها سی               /دست پای گل می نهند حنا

رونق گرفته کار بد                      /رد کرده بد جنسی ز حد/تا جایی که ور هم ننتونند

زندگی کنند چند تا کاکا/          آینده سازل مملکت      /پاک ترک کردن میزو کت

جای علم و معرفت      /افتادن دنده خطا                   /هیچ رحم و هیچ انصاف نیست

صد دل یه دل توش صاف نیست                  /اسلاممون جز لاف نیست         /نومی فقط وش مونده جا

دومن دزد و بالا دزند                               /نوکر دز و آقا دزند                            /کشور سر اندر پا دزن

غیر از خدا رحمش بیا/                     مانل بشر نیستیم شریم                  /ولا ز قولک بدتریم

سر دوست و دشمن می بریم                    /سی مال دنیای بی وفا                   /آخر یه روزی آسمون

سی محض کارل زشتمون                        /ویمبو مثل آتشفشون                    /سیمون بلا  وز هم بیا

حالم خراب و درهم /                                 پرتا پر لارم غم                   /هرچی بگم بازم کم

از کار و بار ناروا                 /طالب ز زور شعر و گپ                              /کی راس میبو دست چپ

فعلا حقیقت کرده تب           /تا بین چه می خواهد خدا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 3:16  توسط امیر سرداری  | 

 
 
 
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(مطلبی تکراری برای موضوعی تکراری...! )

اگر که کالاها بـازم قیمتاشون قد کشیده
اگر ترافیـک خفنه ، موبایـلا آنتـن نمـی‌ده

کنکور اگر که مشکله
حل نمی شه معادله
هرجا اگر خرابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر تو هر وزارتی پارتی و رشوه جاریه
اگر تـــو هـر اداره ای تخـــــلفِ اداریـــه

هرچیزی می‌شه زیر و رو
اگر تقلب می‌شه تو
حوزه ی انتخابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر که صُب تا شب باید مثل یه دانکی! کار کنی
اگر باید جـــون بکنــی تا همــسر اختیــار کنــی!

اگر یکی«جون»نداره !
برای شب نون نداره
یکی خونه‌ش کبابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر فلانــی داره با فلانــی دعــوا می‌کنــــــــه
همش توی روزنامه ها تکذیب و افشا می‌کنه

اگر واسه یه لقمه نون
باید کنار هر ستون
چاپ بکنن جوابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر تو تبلیغات می‌گفت:«ما با حجاب کار نداریم
با هرچـی کار داشته باشیم کاری با اجبــار نداریم»

برای رای ِ پرفروغ
اگر که گفتن ِ دورغ
شیوه‌ی رای‌یابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر که دانشگاهامون نیمکتِ کافی ندارن
اگر که استادا یه ربع وقت اضــافی ندارن

دانشجو باید بدونه
اگر که تو کتابخونه
معضل ِ بی‌کتابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشــــی و یک شب مهتابی باشه

اگر دلم بهم می‌گه
یا تو یا هیچ کس دیگه
آسمونم که آبیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر خیار گرون می‌شه سالی سه بار گرون می‌شـه
اگر که بــی مقدمـــه میـــوه به نرخ خــون مـــی‌شه
 
به جون کــامرون دیاز ! 
اگر که قیمت پیاز
به قیمت گلابیه
تقصیر بدحجابیه !
***
اگر برای ادعا زبــــــــــــــــــــــــون داریم هزار وجب
ولی تو خیلی عرصه ها همش می‌ریم دنده عقب

اگر دوای دردمون
همیشه صدتا کامیون
شعار انقلابیه
تقصیر بدحجابیه !
تقصیر بدحجابیه !
***

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:24  توسط مهدی استاداحمد  |  35 نظر

قرص خواب!

جمعه، 17 فروردینماه 1386

     

 
       
 

موضوع: شعر طنز

 

نويسنده: مهدی استاد احمد

   
     
همواره قبل خفتن دنبال قرص خوابم / حتی اگر کنار قرص قمر بخوابم! / هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیافزود / هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم
   

 

 

 

دست از طلب ندارم تا این قَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم

در طول روز خوابم مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم؟

گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است
آن یک نظر حرامم تا یک نظر بخوابم

هرکس به قصد چیزی با کَس رود به ویلا
اما مرا به ویلات یک شب ببر بخوابم!

همواره وقت دیدار گل می‌خری برایم
یک بار هم عزیزم بالش بخر بخوابم

وقتی خمار خوابم کِی بیقرار عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی‌توان کرد اما اگر بخوابم

فرقی ندارد اصلا پهلو و طاقبازش
من حاضرم عزیزم حتی دمر بخوابم

وقتی که مست خوابم با جمله‌های بی‌ربط
در چرت و پرتِ الفاظ مانند بیت فعلی (!)

آنقدر در ترافیک خوابیده‌ام که دیگر
در راه می‌توانم مثل فنر بخوابم

از چار راه سیروس تا مولوی که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم

من در تلاش خوابم هِی بوق می‌زنی تو
بگذار یک دقیقه ای بی پدر بخوابم

حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم

در سینما همیشه وقتی که فیلم طنز است
ششصد نفر بخندند من یک نفر بخوابم

هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار بر باربر بخوابم

ایران و آنگولا را شاید کمی ببینم
اما زمان پخش ایران-قطر بخوابم

شب تا سحر نوشتن از صبحدم دویدن
بیست و چهار ساعت باز است دربِ (!) خوابم

در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلم ماست شب مثل خر بخوابم

مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
تو سر بنه به بالین من روی سر بخوابم

بین سونا و استخر من عاشق جکوزی
تا توی آب گرمش من تا کمر بخوابم

همواره قبل خفتن دنبال قرص خوابم
حتی اگر کنار قرص قمر بخوابم!

هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیافزود
هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم

وقتی که نیمه شب یک شعر می نویسم
صد بار می‌روم تا روی اثر بخوابم

تا صبح می‌توانم در وصف خواب گویم
نزدیک پنج صبح است باید دگر بخوابم

 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 4:15  توسط امیر سرداری  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:52  توسط امیر سرداری  | 



Smoker Brides



Shut Up! I Want You Prepare Food

ساكت! تو بايد براي من غذا درست كني



Television! Please Do Not Want Any Thing During A Nice Film

تلويزيون! وقتي كه در حال تماشاي يك فيلم جذاب هستيد از همسرتان چيزي نخواهيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2:11  توسط امیر سرداری  | 

عنوان: لاله‌ زار


 از لاله‌زار که‌ می‌گذرم‌ ، بغض‌ِ ترانه‌ می‌شکنه‌
 تو عمق‌ِ سینه‌م‌ یه‌ نفر باز زیرِ آواز می‌زنه‌
 از لاله‌زار که‌ می‌گذرم‌ ، می‌شم‌ یه‌ بچه‌ی‌ بَلا
 عاشق‌ِ فیلم‌ِ جُفتی‌ُ عاشق‌ِ سیبای‌ طلا
 از لاله‌زار که‌ می‌گذرم‌ اَلَک‌ دولَک‌ یادم‌ میاد
 «محمود سیاه‌» نمایش‌ِ «مردِ کلَک‌» یادم‌ میاد
 قصه‌ی‌ اون‌ یکه‌بزن‌ تو فیلمای‌ سیاه‌ سفید
 قصه‌ی‌ اون‌ کبوتری‌ که‌ از رو بوم‌ِ ما پرید
 
 لاله‌زار ! کاش‌ می‌تونستیم‌ ، همیشه‌ بچه‌ بمونیم‌
 عموزنجیرباف‌ُ بازم‌ توی‌ کوچه‌هات‌ بخونیم‌
 لیموناد شیشه‌یی‌ دوزار ، لواشک‌ برگی‌ یه‌ شاهی‌
 «بابا نون‌ نداد» نوشتن‌ توی‌ دفترای‌ کاهی‌
 
 دوباره‌ هَف‌ ساله‌ می‌شم‌ از لاله‌زار که‌ می‌گذرم‌
 خاطره‌های‌ خط‌خطی‌ رژه‌ می‌رَن‌ توی‌ سَرَم‌
 وقت‌ِ فَلَک‌ کردن‌ِ عشق‌ ، زار زَدَنای‌ اَلَکی‌
 مزه‌ی‌ آبنبات‌ کشی‌ ، طعم‌ِ آدامس‌ بادکنکی‌
 بازی‌ لِی‌لِی‌ُ سه‌ قاپ‌ ، بازی‌ گرگم‌ به‌ هوا
 اَلاّکلنگ‌ سوار شدن‌ ، چرخ‌ُ فلک‌ تو کوچه‌ها
 دشنة‌ لوطی‌ِ محل‌ که‌ زنگ‌ زده‌ توی‌ غلاف‌
 چرخ‌ِ کبوترای‌ جَلد تو آسمون‌ِ پاک‌ُ صاف‌
 
 لاله‌ زار ! کاش‌ می‌تونستیم‌ ، همیشه‌ بچه‌ بمونیم‌
 عمو زنجیرباف‌ُ بازم‌ توی‌ کوچه‌هات‌ بخونیم‌
 لیموناد شیشه‌یی‌ دوزار ، لواشک‌ برگی‌ یه‌ شاهی‌
 «بابا نون‌ نداد» نوشتن‌ توی‌ دفترای‌ کاهی‌.

 

 
عنوان: سایه‌ی‌ ستاره‌

شبا تو تمام‌ شهر دوتا دریچه‌ روشنه‌
 یکی‌ چلچراغ‌ِ توست‌ ، اون‌ یکی‌ فانوس‌ِ منه‌
 ما مث‌ِ دوتا ستاره‌ می‌درخشیم‌ توی‌ شب‌
 نبض‌ِ سرخ‌ِ نفسم‌ تنها واسه‌ تو می‌زنه‌
 
 ما دوتا پولک‌ِ نوریم‌ رو یه‌ ترمه‌ی‌ سیاه‌
 یه‌ گُذر با دو تا فانوس‌ ، یه‌ شبیم‌ با دوتا ماه‌
 نکنه‌ یه‌ شب‌ ستاره‌ی‌ تو روشن‌ نباشه‌
 نکنه‌ یه‌ وقت‌ من‌ُ جا بذاری‌ تو نیمه‌ راه‌
 
 نکنه‌ پنجره‌ت‌ُ یکی‌ ببنده‌ ! نازنین‌ !
 نکنه‌ چشمکت‌ُ بدزدن‌ از شب‌ِ زمین‌ !
 بی‌تو من‌ جایی‌ ندارم‌ تو تموم‌ِ آسمون‌ !
 بی‌تو من‌ سایه‌ی‌ یک‌ ستاره‌اَم‌ ! فقط‌ همین‌ !
 
 بین‌ این‌ دو تا دریچه‌ یه‌ پُل‌ از ترانه‌هاس‌
 جاده‌ی‌ روشن‌ِ بیداری‌ِ عاشقانه‌هاس‌
 بین‌ِ آوازِ من‌ُ دل‌ِ دل‌ِ تو فاصله‌ نیست‌
 طپش‌ِ ترانه‌ها رها از این‌ بهانه‌هاس‌
 
 این‌ دو تا ستاره‌ سرچشمه‌ی‌ آوازِ منن‌
 مث‌ِ دونه‌های‌ الماس‌ توی‌ شب‌ برق‌ می‌زنن‌
 چلچراغ‌ عشق‌ِ ما هیچ‌ شبی‌ خاموش‌ نمی‌شه‌
 حتا ما اگه‌ نباشیم‌ این‌ چراغا روشنن‌
 
 نکنه‌ پنجره‌ت‌ُ یکی‌ ببنده‌ ! نازنین‌ !
 نکنه‌ چشمکت‌ُ بدزدن‌ از شب‌ِ زمین‌ !
 بی‌تو من‌ جایی‌ ندارم‌ تو تموم‌ِ آسمون‌ !
 بی‌تو من‌ سایه‌ی‌ یک‌ ستاره‌اَم‌ ! فقط‌ همین‌ !
عنوان: بابا انار نداره‌


کاش‌ یکی‌ بود ، یکی‌ نبود اول‌ِ قصه‌ها نبود
 اون‌ که‌ تو قصه‌ مونده‌ بود ، از اون‌ یکی‌ جدا نبود
 ماه‌ پیشونی‌ رها بود از طلسم‌ِ دیوای‌ سیاه‌
 پلنگ‌ِ عاشق‌ می‌پرید تا لب‌ِ شیروونی‌ِ ماه‌
 سیاوش‌ِ شاهنامه‌ رُ کاش‌ کسی‌ گردن‌ نمی‌زد
 کاش‌ کسی‌ توی‌ قصه‌ها از عاشقی‌ تن‌ نمی‌زد
 کاش‌ داش‌ آکل‌ با زخم‌ِ تیغ‌ تو بسترش‌ جون‌ نمی‌داد
 قصه‌نویس‌ قصه‌مون‌ُ با گریه‌ پایون‌ نمی‌داد
 
 تقویم‌ باغچه‌ی‌ ما برگ‌ِ بهار نداره‌
 جاده‌ی‌ قصه‌هامون‌ عطرِ سوار نداره‌
 شهرِ بزرگ‌ِ قصه‌ ، پنجره‌هاش‌ُ بسته‌
 حتا تو دفتر مشق‌ ، بابا انار نداره‌
 
 کاش‌ توی‌ قصه‌های‌ شب‌ برق‌ِ ستاره‌ کم‌ نبود
 تو قصه‌ی‌ جن‌ُ پری‌ دلهره‌ دم‌ به‌ دم‌ نبود
 مادربزرگ‌ قصه‌هاش‌ُ بالای‌ طاقچه‌ جا می‌ذاشت‌
 یه‌ عاشق‌ِ تازه‌ نفس‌ تو شهرِ قصه‌ پا می‌ذاشت‌
 قصه‌های‌ قدیمی‌ رُ یه‌جورِ تازه‌ می‌نوشت‌
 آدم‌ُ حوا رُ می‌بُرد دوباره‌ می‌ذاشت‌ تو بهشت‌
 اما تا اون‌ بیاد باید با بی‌کسی‌ سر بکنیم‌
 ترانه‌های‌ کهنه‌ رُ دوباره‌ از بَر بکنیم‌
 
 تقویم‌ باغچه‌ی‌ ما برگ‌ِ بهار نداره‌
 جاده‌ی‌ قصه‌هامون‌ عطرِ سوار نداره‌
 شهرِ بزرگ‌ِ قصه‌ ، پنجره‌هاش‌ُ بسته‌
 حتا تو دفتر مشق‌ ، بابا انار نداره‌ .

 

عنوان: پرنده‌ بی‌پرنده‌

اونورِ این‌ شب‌ِ کلَک‌ ، من‌ُ ترانه‌ تَک‌ به‌ تَک‌
 خونه‌ می‌ساختیم‌ روی‌ باد ، دریا می‌ریختیم‌ تو اَلَک‌
 مسافرای‌ کاغذی‌ ، رَد شده‌ بودن‌ از غبار
 تو قصه‌ باقی‌ مونده‌ بود ، شیهه‌ی‌ اسب‌ِ بی‌سوار
 گفته‌ بودن‌ صدتا کلید برای‌ ما جا می‌ذارن‌
 مزرعه‌های‌ گندم‌ُ برای‌ فردا می‌ذارن‌
 فردا رسیدُ خوشه‌یی‌ تو دست‌ِ ما باقی‌ نموند
 سقف‌ِ ستاره‌ها شکست‌ ، رو سرمون‌ طاقی‌ نموند
 با کلیدای‌ زنگ‌ زده‌ ، قفلای‌ بسته‌ وا نشد
 سکه‌ی‌ دلسپردگی‌ ، تو جوب‌ِ ما پیدا نشد
 
 تو سفره‌مون‌ همیشه‌ سین‌ِ ستاره‌ کم‌ بود
 همیشه‌ تا رسیدن‌ فاصله‌ یک‌ قدم‌ بود
 
 کسی‌ به‌ ما نشون‌ نداد که‌ انتهای‌ خط‌ کجاست‌ ؟
 آهای‌ درختای‌ انار ! دیکته‌ی‌ بی‌غلط‌ کجاست‌ ؟
 چرا تو آسمونمون‌ پرنده‌ گوشه‌گیر شده‌ ؟
 چرا نمی‌رسیم‌ به‌ هم‌ ؟ چرا همیشه‌ دیر شده‌ ؟
 تو دفترِ سکسکه‌مون‌ چن‌ تا ترانه‌ خالیه‌ ؟
 چن‌ تا ترانه‌ قصه‌ی‌ ممتدِ بی‌خیاله‌ ؟
 چن‌ تا صدای‌ بی‌صدا سکوت‌ُ فریاد می‌زنه‌ ؟
 زغال‌ِ شام‌ِ آخرُ دستای‌ کی‌ باد می‌زنه‌ ؟
 تو غیبت‌ِ حنجره‌ها ترانه‌سازیمون‌ چیه‌ ؟
 یکی‌ به‌ من‌ جواب‌ بده‌ ، آخرِ بازیمون‌ چیه‌ ؟
 
 تو بازی‌ِ کلاغ‌ پَر ، هیشکی‌ نشد بَرَنده‌ ،
 قصه‌ی‌ ما همین‌ بود: پرنده‌ بی‌ پرنده‌ !


 
عنوان: نمایش‌

آدما ! بگین‌ بدونم‌ ، چرا عمرِ شب‌ بلنده‌ ؟
 چرا خورشید درِ نورُ روی‌ باغچه‌مون‌ می‌بنده‌ ؟
 سیب‌ِ باغ‌ِ قصه‌ کال‌ِ ، بازیگر رو پرده‌ لال‌ِ
 تو سکوت‌ِ این‌ نمایش‌ نمره‌ی‌ ترانه‌ چنده‌ ؟
 
 آدما ! به‌ جای‌ دیدن‌ ، ما فقط‌ تخمه‌ شکستیم‌ !
 چشمامون‌ُ وا گذاشتیم‌ ، درِ مغزامون‌ُ بستیم‌ !
 قهرمان‌ِ قصه‌ ، خسته‌ ، دادکشید با لب‌ِ بسته‌:
 «آدمی‌ مونده‌ تو قصه‌ ؟ » ما نگفتیم‌ که‌ «ما هستیم‌ ! »
 
 آدما ! تو این‌ نمایش‌ ، نقش‌ِ ما فقط‌ نگاهه‌ !
 سوزن‌ِ ریزِ حقیقت‌ میون‌ِ انبارِ کاهه‌ !
 کوره‌راه‌ِ بی‌ستاره‌ ، راه‌ به‌ هیچ‌ جایی‌ نداره‌،
 ما نمی‌رسیم‌ به‌ مقصد ، دیگه‌ این‌ آخرِ راهه‌ !
 
 آدما ! شاید یه‌ روزی‌ ، آخرِ یه‌ فیلم‌ تازه‌،
 برسیم‌ بالای‌ تقویم‌ ، اونجا که‌ روزا درازه‌ !
 آسمون‌ِ اونجا صافه‌ ، دشنه‌هاش‌ توی‌ غلافه‌،
 اونجا قهرمان‌ِ فیلمم‌ ، مث‌ِ ما ترانه‌ سازه‌ !
 
 کپ‌ نکنین‌ اگه‌ قُرُق‌ بایه‌ پشه‌ شکسته‌ شه‌ !
 اگه‌ یه‌ وقت‌ میون‌ فیلم‌ ، پرده‌ صحنه‌ بسته‌ شه‌ !
 کپ‌ نکنین‌ اگه‌ به‌ عشق‌ ، یه‌ نمره‌ی‌ رَدی‌ بِدَن‌ !
 جایزه‌ی‌ نوبل‌ رُ به‌ پزشک‌ احمدی‌ بِدَن‌

 

جمعه‌ بازار


 پنجره‌ بی‌ چراغه‌ ، رو آنتنا کلاغه‌
 هنوز تو شهرِ قصه‌ ، بازارِ دشنه‌ داغه‌
 بارون‌ِ ریشه‌ ریشه‌ مُش‌ می‌زنه‌ به‌ شیشه‌
 میگه‌ نگاه‌ خورشید مال‌ِ منه‌ همیشه‌
 خورشیدِ گیس‌ بُریده‌ پاشنه‌شو وَرکشیده‌
 قیچی‌ِ تیزِ بارون‌ موی‌ طلاشو چیده‌
 شاپرکی‌ که‌ سوخته‌ ، چشم‌ُ به‌ شعله‌ دوخته‌
 شاعرِ نون‌ نخورده‌ ، ترانه‌ش‌ُ فروخته‌
 
 از سرِ پُل‌ تا توپخونه‌ ، نبض‌ِ غزل‌ هراسونه‌
 تو گردش‌ِ عقربه‌ها ، لحظه‌ کشی‌ فراوونه‌
 
 ترانه‌ها دروغن‌ ، شعله‌ها بی‌ فروغن‌
 هنوز تو جمعه‌ بازار قصابیا شلوغن‌
 گریه‌ نکن‌ ! ستاره‌ ! قَد می‌کشم‌ دوباره‌
 پُشت‌ِ سرِ ترانه‌ گریه‌ شگون‌ نداره‌
 ترانه‌ ! دَس‌ نگه‌ دار ! گوش‌ داره‌ موش‌ِ دیوار
 چراغ‌ِ این‌ تقاطع‌ همیشه‌ سُرخه‌ انگار
 خورشیدِ مو طلایی‌ ! کجایی‌ ؟ آی‌ ! کجایی‌ ؟
 بزن‌ به‌ سیم‌ِ آواز ! تویی‌ که‌ خوش‌ صدایی‌ !
 
 از سر پُل‌ تا توپخونه‌ ، نبض‌ِ غزل‌ هراسونه‌
 تو گردش‌ِ عقربه‌ها ، لحظه‌ کشی‌ فراوونه‌
.

عنوان: رُمان‌

 تو کتاب‌ِ قصه‌ی‌ ما ، این‌ رُمان‌ِ عاشقانه‌
 سهم‌ِ تو تمام‌ من‌ بود ، سهم‌ِ من‌ اوج‌ِ ترانه‌
 آخرین‌ فصل‌ِ کتاب‌ُ کسی‌ باورش‌ نمی‌شه‌
 خودتم‌ فکر نمی‌کردی‌ که‌ بری‌ واسه‌ همیشه‌
 آخرِ قصه‌ چه‌ بد بود ، یه‌ سفربه‌خیرِ ساده‌
 من‌ُ انتظارِ ممتد ، تو وُ بی‌مرزی‌ِ جاده‌
 وقت‌ِ معراج‌ِ ترانه‌ تو واسه‌م‌ قوّت‌ بالی‌
 حالا تو هق‌ هق‌ِ گریه‌م‌ جای‌ شونه‌ی‌ تو خالی‌
 
 خاطره‌هات‌ُ نگه‌ دار ! ای‌ مسافر ! به‌ سلامت‌ !
 یکی‌ اینجا چِش‌ به‌ راته‌ حتا تا روزِ قیامت‌.
 
 فکرِ من‌ نباش‌ ! ستاره‌ ! قدم‌ِ آخرُ بردار !
 خودت‌ُ مثل‌ِ یه‌ آواز توی‌ حنجره‌م‌ نگه‌ دار !
 زندگی‌ همینه‌ ، خاتون‌ ! هر رفیق‌ یه‌ نردبونه‌
 جای‌ من‌ خاک‌ِ زمینه‌ ، جای‌ تو تو آسمونه‌
 تو نموندی‌ اما اسمت‌ تا اَبَد قلّه‌ نشینه‌
 تقصیرِ تو نیست‌ عزیزم‌ ! رسم‌ِ روزگار همینه‌
 خطّای‌ سفیدِ جاده‌ می‌گن‌ از تو دورم‌ اما
 وقتی‌ چشمام‌ُ می‌بندم‌ می‌بینم‌ که‌ با همیم‌ ما
 
 خاطره‌هات‌ُ نگه‌ دار ! ای‌ مسافر ! بسلامت‌ !
 یکی‌ اینجا چِش‌ براته‌ حتا تا روزِ قیامت‌.

 

عنوان: سهم‌ِ ما


 تو شهرِ قصه‌ هیچ‌کسی‌ من‌ رُ برای‌ من‌ نخواست‌
 هیشکی‌ لباس‌ِ فکرش‌ُ رنگ‌ِ صدای‌ من‌ نخواست‌
 دغدغه‌ی‌ آدَمکا دغدغه‌های‌ من‌ نبود
 جز تو کسی‌ منتظرِ صدای‌ پای‌ من‌ نبود
 
 گلکم‌ ! حرف‌ِ دلم‌ رُ کسی‌ غیرِ تو نفهمید
 کسی‌ راه‌ِ شهرِ عشق‌ُ از ستاره‌ها نپرسید
 دست‌ِ تو چترِ صدا رُ رو سرِ ترانه‌ وا کرد
 بغض‌ِ تو عطرِ غزل‌ رُ رو سکوت‌ِ واژه‌ پاشید
 
 تخته‌ سیاه‌ِ روزگار جا واسه‌ نقاشی‌ نداشت‌
 سهم‌ِ ما از زندگی‌ رُ بیرون‌ِ قصه‌ جاگذاشت‌
 کبوترِ سفیدِ عشق‌ از روی‌ بوم‌ِ ما پرید
 دستای‌ بی‌ صدای‌ ما به‌ سیب‌ِ جادو نرسید
 
 گلکم‌ ! حرف‌ِ دلم‌ رُ کسی‌ غیرِ تو نفهمید
 کسی‌ راه‌ِ شهر عشق‌ُ از ستاره‌ها نپرسید
 دست‌ِ تو چترِ صدا رُ رو سرِ ترانه‌ وا کرد
 بغض‌ِ تو عطرِ غزل‌ رُ رو سکوت‌ِ واژه‌ پاشید .

 

عنوان: نمی‌گم‌ شبیه‌ من‌ باش‌ !


 قید فردا رُ باید زد ، جاده‌ انتها نداره‌
 قصه‌ی‌ لیلی‌ُ مجنون‌ این‌ روزها بها نداره‌
 قید فردا رُ باید زد ، هر نفس‌ یه‌ اتفاقه‌
 تنها افسانه‌ی‌ آتیش‌ ، توی‌ سینه‌ی‌ اجاقه‌
 قید فردا رُ باید زد ، حرف‌ِ تازه‌یی‌ نمونده‌
 دیگه‌ خیلی‌ وقته‌ حافظ‌ غزل‌ آخرُ خونده‌
 
 جمعه‌ شد هَف‌ روزِ هفته‌
 حافظ‌ از حافظه‌ رفته‌
 
 قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌تو فردا خیلی‌ دوره‌
 بی‌تو این‌ ترانه‌ لال‌ِ ، بی‌تو چشم‌ِ واژه‌ کوره‌
 قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌ تو گم‌ می‌شم‌ تو امروز
 بی‌ تو فردا رُ نمی‌خوام‌ ، ای‌ غزلواره‌ی‌ شب‌ْسوز
 با توام‌ ! ترانه‌ بانو ! نمی‌گم‌ شبیه‌ِ من‌ باش‌ !
 لااقل‌ تو این‌ سیاهی‌ ، یه‌ کم‌ اسطوره‌شکن‌ باش‌ !
 
 جمعه‌ شد هَف‌ روزِ هفته‌
 حافظ‌ از حافظه‌ رفته‌
.

 

عنوان: قصه‌ی‌ شهرِ فرنگی‌


 گفتم‌ از شهرِ فرنگی‌ دو سه‌ خطی‌ بنویس‌
 بگو اون‌جا مث‌ِ شهرِ قصه‌ها هَس‌ یا که‌ نیس‌
 بعدِ چَن‌ هفته‌ تو یک‌ نامه‌ فرستادی‌ُ من‌
 تا ته‌ِ قصه‌ رُ خوندم‌ از همون‌ کاغذِ خیس‌
 
 قصه‌ی‌ شهرِ فرنگی‌ یه‌ دروغ‌ بود ، مگه‌ نه‌ ؟
 اونورا بازارِ نامردی‌ شلوغ‌ بود ، مگه‌ نه‌ ؟
 چلچراغی‌ که‌ ازش‌ قصه‌ می‌گفتن‌ همه‌ جا
 یه‌ چراغ‌ِ نیمه‌ جون‌ِ بی‌فروغ‌ بود ، مگه‌ نه‌ ؟
 
 ای‌ سفرکرده‌ی‌ عاشق‌ ! نفس‌ِ آوازم‌ !
 من‌ ترانه‌هام‌ُ با نام‌ِ تو می‌آغازم‌
 اگه‌ تو شهر فرنگ‌ِ قصه‌ تنها موندی‌
 من‌ از اینجا با صدام‌ واسه‌ت‌ یه‌ پُل‌ می‌سازم‌
 
 پابذار رو پُل‌ آواز ، بیا تا دل‌ دل‌ِ من‌
 قُرُق‌ِ غربت‌ُ بشکن‌ ! ای‌ دلیل‌ِ ما شدن‌ !
 چک‌ چک‌ِ بارون‌ِ اشکام‌ روی‌ شیروونی‌ِ شعر
 می‌گه‌: ای‌ آینه‌دار ! زنگ‌ِ ترانه‌ رُ بزن‌
 
 نگو مرغ‌ِ عشق‌ تو سرما عاشق‌ِ قفس‌ نبود
 نگو تو سینه‌ واسه‌ یه‌ واژه‌ هم‌ نفس‌ نبود
 با همین‌ ترانه‌ برگرد ! نگو تو شهرِ فرنگ‌ ،
 واسه‌ برگشتن‌ُ موندن‌ یه‌ ترانه‌ بَس‌ نبود
 
 ای‌ سفر کرده‌ی‌ عاشق‌ ! نفس‌ِ آوازم‌ !
 من‌ ترانه‌هام‌ُ با نام‌ِ تو می‌آغازم‌
 اگه‌ تو شهرِ فرنگ‌ِ قصه‌ تنها موندی‌
 من‌ از اینجا با صدام‌ واسه‌ت‌ یه‌ پُل‌ می‌سازم‌
.

 

عنوان: بی‌خیالی‌

 ای‌ جماعت‌ ! بسلامت‌ ! من‌ دیگه‌ حرفی‌ ندارم‌ !
 شماهارُ تک‌ُ تنها توی‌ قصه‌ جا می‌ذارم‌
 من‌ با من‌ می‌رم‌ از اینجا من‌ُ من‌ خیلی‌ زیادیم‌
 حیف‌ِ این‌ همه‌ ترانه‌ که‌ به‌ بادِ گریه‌ دادیم‌
 
 من‌ می‌رم‌ اون‌ورِ قصه‌ سقفی‌ از غزل‌ بسازم‌
 سوار رخش‌ِ ترانه‌ تا تَه‌ِ جاده‌ بتازم‌
 شاید اونجا یکی‌ باشه‌ که‌ بفهمه‌ این‌ صدا رُ
 تو گوشش‌ پنبه‌ نباشه‌ ، بشنوه‌ ترانه‌ها رُ
 
 ای‌ جماعت‌ ! بسلامت‌ ! من‌ دیگه‌ برنمی‌گردم‌
 یادتون‌ باشه‌ که‌ هرگز سکوت‌ُ دوره‌ نکردم‌
 ای‌ جماعت‌ ! بسلامت‌ ! خوش‌ باشین‌ تو بی‌خیالی‌
 یه‌ روز از همین‌ ترانه‌ می‌شکفن‌ گُلای‌ قالی‌
 
 تنها من‌ تو این‌ کویر آبادم‌
 تنها من‌ حنجره‌ی‌ فریادم‌
 شما تو بندِ نفس‌ محبوسین‌
 من‌ تو زندان‌ِ تنم‌ آزادم‌...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 4:52  توسط امیر سرداری  | 

 هر كس در سال‌هاي اخير

از خواندن مطلبي در روزنامه‌اي

به حقيقتي كه نام آن آزادي است پي برده است،

از ياد نمي‌برد كه

احمد بورقاني بر گردن او حقي دارد.

2 - دوباره دو شب پياپي

خواب ترور و شكنجه ديدم،

كسي مرا خبر كرد كه رفيق‌ات احمد بورقاني سكته كرد.

من از خوابيدن مي‌ترسم. خواب‌هاي شبانه من روز بعد اتفاق مي‌افتند. ماه پيش خواب ديدم پدرم مرده است و من دارم در گور او خاك مي‌ريزم. همان شب با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. از كابوسي كه ديده بودم هنوز مي‌لرزيدم.زنگ تلفن مرا نيمه عريان از رختخواب بيرون كشيد. گوشي را برداشتم. مادرم با ضجه گفت كه پدرم مرده است. و من فردا صبح همان خاكي را در گور پدرم مي‌ريختم كه در خواب شب قبل ريخته بودم...

سه هفته پيش، درست يك هفته پس از مرگ پدرم، خواب مرگ نزديك‌ترين دوستم را ديدم. در همان خواب فهميدم كه دارم خواب مي‌بينم. اگر پيش از اين بود از خواب بر مي‌خاستم و دست و صورتم را مي‌شستم تا ببينم كه خواب ديده‌ام. اما اين بار فرق مي‌كرد. يقين داشتم كه اگر از جا برخيزم دوستم را از دست خواهم داد. صداي تلفن را نشنيده گرفتم.زنگ خانه را كه به شدت درآن صبح زود به صدا درمي آمد با پناه بردن به زير لحاف نديده گرفتم. اما سر انجام برادرم كه كليد خانه مرا داشت وارد شد، لحاف را از روي من كنار زد و تكانم داد تا چشم باز كنم و صاف توي چشم‌هاي پف كرده من نگاه كرد و گفت: پاشو رفيق‌ات را كشتند.

تمام روز بعد را در كنار بچه‌هاي رفيقم گريه مي‌كردم و خاك گور او را بر سر مي‌كردم. مثل خوابي كه شب قبل ديده بودم.هيچ كس جرات نمي‌كرد از قاتل حرفي بزند اما همه درباره شوم بودن خواب‌هاي من حرف مي‌زدند.حرف اين و آن در مقابل رفيق از دست داده‌ام هيچ بود،اما وقتي مراسم تمام شد، از خواب‌هايي كه ديده بودم دچار عذاب وجدان شدم.آيا روياهاي صادقي كه ديده بودم، جرم نبود؟ قاتل كه تنها من او را مي‌شناختم،همه گناه را به شومي خواب‌هاي من نسبت داد و خود را خلاص كرد و گريخت. آن قدر بد خواب‌هاي مرا گفت كه من ديگر مي‌ترسيدم بخوابم.

پنج شب قبل دوباره از خستگي خوابم برد و خواب مرگ برادرم را ديدم. وحشت‌زده از خواب برخاستم. براي آنكه از ترس بيرون بيايم، به خانه او زنگ زدم. زنش گوشي را برداشت. به او گفتم: خواب بدي ديده‌ام.آيا حال برادرم خوب است؟ زنش گفت:حالش خيلي خوب است. ديشب هم كلي خنديد و حالا هم آرام خوابيده است. از او خواستم به خاطر اطمينان دل من لااقل صداي نفس‌اش را بشنود تا من بدانم كه او زنده است. حتي او را تكان تكان بدهد و بيدار كند تا من با خيال راحت بخوابم و زن برادرم رفت تا از او براي من خبر بياورد اما به دقيقه نكشيد كه صداي جيغ او خواب مرا تعبير كرد.برادرم مرده بود و من همان طور كه در خواب ديده بودم روز بعد شاهد شستشوي او در غسالخانه بودم.

از پنج شب پيش نخوابيده‌ام.هر كس ديگري هم بود نمي‌خوابيد.هر گاه خوابم برده است،پيش از آنكه خوابي ببينم وحشتزده از جا جسته‌ام. صورتم را شسته‌ام. قهوه نوشيده‌ام تا خوابم نبرد. ديگر من از خواب هايم مي‌ترسم.حتي يك لحظه در خواب و بيداري ديدم كه گربه همسايه مرد، روز بعد آن قدر برف آمد و هوا سرد شد كه گربه همسايه كه پشت در مانده بود شبانه يخ زد. اگر خوابم ببرد و در خواب ببينم كه مادرم مرد، چه؟اگر در خواب ببينم كه دخترم كه پيش خاله‌اش زندگي مي‌كند، يكباره ور پريده است، چه؟ نه ديگر نمي‌خوابم. خواب‌هاي من واقعياتي است كه يك شب زودتر اتفاق مي‌افتند.

2

پنج سال است كه نخوابيده‌ام. خيلي‌ها حرف مرا باور نمي‌كنند. پشت سرم مي‌گويند كه او در خانه‌اي تنها زندگي مي‌كند تا كسي خوابيدن او را نبيند. حتي چند بار فاميل و دوستان و آشنايان به سراغم آمده‌اند و بهانه كرده‌اند كه ديگر دير شده و اين وقت شب ماشين گيرشان نمي‌آيد تا به خانه خود بروند و پيش من مانده‌اند. بعد تا نيمه شب بر و بر مرا نگاه كرده‌اند و با وقاحت تمام توي صورت من دهان دره كرده‌اند تا مرا خواب كنند. دست آخر همه خوابشان برده و صبح روز بعد خودم بيدارشان كرده ام،اما آنها با پر رويي تمام گفته اند:

- صبح‌ها چه زود از خواب بيدار مي‌شوي؟

من براي آنها نيست كه نمي‌خوابم. براي خاطر خودم است كه نمي‌خوابم. اگر اين پنج سال را خوابيده بودم، تا حالا بي‌كس و كار شده بودم. اگر خوابيده بودم نصف آنها مرده بودند. اگر خوابيده بودم،حالا ديگر مادر نداشتم. خاله و عمه و دايي و عمو نداشتم. بخصوص مادر بزرگم هفت كفن پوسانده بود.مادر بزرگم زني نود و پنج ساله است. با اينكه هيچ جايش سالم نمانده اما نمي‌ميرد، چون كه من خواب مرگ او را نديده‌ام.مادر بزرگم آسم دارد. وقتي نفس مي‌كشد،همه از صداي نفس او به نفس تنگي مي‌افتند.زانوهايش چنان درد مي‌كند كه سه سال است روي پايش نايستاده. زير بغلش را مي‌گيرند و او را به توالت مي‌برند.فشار خونش بالاست. سرش گيج مي‌رود.تيزاب معده‌اش را سوراخ مي‌كند، از درد خوابش نمي‌برد اما نمي‌ميرد. چند بار دستم را گرفته و التماس كرده است كه بگذارم ديگر بميرد اما من جرات خوابيدن نكرده‌ام. چه كسي باور مي‌كند كه خوابيدن هم جرات مي‌خواهد. هزار بار به خودم تلقين كرده‌ام كه جرات خوابيدن داشته باش.ببين همه مردم چه خوب و بي‌خيال به خواب مي‌روند و آب از آب هم تكان نمي‌خورد. مادرم مي‌گويد به فكر خودت نيستي، به فكر من باش. به فكر من نيستي، به فكر دختر بيچاره‌ات باش. اگر از بي‌خوابي سكته كني و بميري چه كسي غم دخترت را مي‌خورد؟!مادر بزرگ مي‌گويد: لااقل بخواب و خواب مرگ مرا ببين. ديگر از زندگي سير شده‌ام. بعد از مرگ پسرم كه در ميدان شهر او را به دار آويختند از اين زندگي سير شده‌ام.مادر بزرگ نمي‌داند كه پسرش خودكشي كرده است. به او گفته‌اند كه پسرش را دار زده‌اند.اگر بگويند پسرش خودش را كشته است و اين را هم من 6 سال پيش در خواب ديده بودم، تتمه ايمانش را هم به نوه و نبيره و فك و فاميل از دست مي‌دهد.فقط به او ياد داده‌اند كه از من يكي بخواهد بخوابم.مي گويد: عزيز دلم همه خوابيدند، خب تو هم بخواب. مگه وكيل وصي مردمي كه هميشه بيدار مي‌شيني؟! مي‌دانم كه مادر بزرگ نياز دارد بميرد. مي‌بينم كه زندگي‌اش از هزار جور مرگ بدتر است. اما مي‌ترسم كه بخوابم.از كجا كه به جاي مرگ او مرگ مادرم را در خواب نبينم. از كجا كه مرگ دخترم را كه حالا به دبيرستان مي‌رود در خواب نبينم. خوابيدن دست من است. اما خواب نديدن ديگر دست من نيست. همين كه پلك هايم را بر هم بگذارم هر خوابي ممكن است مرا ببيند. كافي است چشم بر هم بگذارم و لحظه‌اي با خوابيدن نجنگم و خواب مرگ يكي را ببينم و اوبميرد. مثل برادرم كه خواب مرگش را ديدم... آه‌اي برادر مرا ببخش. من خوابيدم كه تو مردي.اي پدر مرا ببخش. اگر نخوابيده بودم...ووي...ووي...گريه مي‌كنم بي‌اشك. چشمي كه خواب ندارد اشك از كجا بياورد.

هر چند كه از بي‌خوابي اعصابم به هم ريخته است. هرچند كه توانايي هر كاري را جز نخوابيدن از دست داده ام، اما نخوابيدن تنها مسؤليت من است. چكنم؟ اولويت زندگي من همين است.همان مدتي را هم كه خوابيده بودم بر خودم نمي‌بخشم. من خوابيدم كه پسر مادر بزرگ خودش را كشت. من خواب بودم كه رفيق‌هاي نازنينم را يكي يكي در گور كردند. حالا كم كم دارد يادم مي‌آيد كه چه دوستان نازنيني را با خواب خود در گور كرده‌ام.اي لعنت بر شب‌هايي كه در خواب بودم...اي لعنت...اي


3
ديشب همه جمع شدند خانه من.مادرم را هم آورده بودند. يكي‌يكي مرا قسم دادند كه بخوابم. لااقل يك شب را به خاطر آنها بخوابم.حتي اگر براي خودم هم نمي‌خوابم به خاطر مادر بزرگم بخوابم. بيچاره له‌له مرگ را مي‌زد. مرا به ارواح پدرم قسم داد كه بخوابم و او را راحت كنم. آن‌قدر گفتند كه خوابم برد. خواب ديدم مادرم مرده است و مادر بزرگم ضجه مي‌زند. جيغ كشيدم و از خواب پريدم. مادرم مرده بود و همه گريه مي‌كردند و مادر بزرگم ضجه مي‌زد.

گفتم:‌اي بي‌انصاف ها!پنج سال بي‌خوابي مرا خراب كرديد كه مادرم را بكشيد.خدا شاهد است مي‌خوابم و خواب مرگ تك تك تان را مي‌بينم. وقتي همه براي خاك كردن مادرم به گورستان رفتند، من بهانه كردم و نرفتم. هرچه كردند گفتم:ديگر مي‌خواهم تا ابد بخوابم. واقعا هم خوابم مي‌آمد. پنج سال بود نخوابيده بودم. انگار هزار سال است نخوابيده‌ام.حالا خوابيده‌ام و مي‌فهمم كه خوابيده‌ام.خواب مي‌بينم كه همه مرده‌اند.دخترم مرده است. زنم مرده است.مادر بزرگم مرده است. همسايه‌ها مرده‌اند. دوستانم مرده‌اند.گربه‌ها در جوي‌ها يخ زده‌اند. درمي‌‌آيم توي كوچه، هيچ كسي نيست. سر مي‌كشم به خيابان، هيچ كسي نيست. سراغ آجان سر چهار راه را مي‌گيرم كه به جاي چراغ قرمز سوت مي‌كشيد،كسي نيست جواب مرا بدهد. همه شهر مرده‌اند.به سر چهار راه مي‌رسم. آجان هم مرده است. همين طور صاف صاف زير چراغ خطر چهارراه وايساده وايساده مرده است.

تمام پياده روها پر از مرده است. همه آن قدر مرده‌اند كه كسي نيست جمع شان كند. يك تنه شده‌ام مرده شور و گور كن. آن‌قدر مرده خاك مي‌كنم كه از خستگي مي‌ميرم اما مرده‌ها تمام نمي‌شوند. خيلي خسته مي‌شوم. آرزو مي‌كنم در خواب خوابم ببرد و خواب ببينم كه مرده‌ام تا ديگر اين همه را در گور نكنم...

تاجيكستان

بهمن 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:24  توسط امیر سرداری  | 

سفر به.. 

من و ممد فرنگيزخانم اينا با آن كت و شلوار مسخره‌اش، راهي يك شهر دور مي‌باشيم. مسابقات قهرماني دانش‌آموزان پسر در آنجا برپا مي‌باشد و من و ممد فرنگيزخانم اينا با آن كت و شلوار مسخره‌اش، فنقلي‌ترين شناگران آن مي‌باشيم.

ممد فرنگيزخانم اينا كوله‌پشتي‌اش را با مايوي يك‌تيكه، از آن گيره‌هايي كه دماغ را فشار مي‌دهد، عينك سوسولكي، دمپايي لاانگشتي، شكلات گران، پاستيل نرم و يك‌ عالمه چيز ديگر پر كرده است. من هم ساك شير خريدن مادربزرگ را با روزنامه پر مي‌كنم كه جلوي مردم آبرومندي بكنم.

بابايم با ديدن اين صحنه، چشمانش پر از اشك مي‌شود. او در حالي كه مرا در بغلش له مي‌كند، مي‌گويد: «من به تو افتخار مي‌نمايم كه اين‌قدر قوي و بي‌چشمداشت بوده و خودت را در مقابل پاستيل و شكلات خانواده فرنگيزخانم اينا نمي‌بازي. اين هم هديه تو.» او در حالي كه يك عدد لقمه نان و پنير داخل كيفم مي‌گذارد، ادامه مي‌دهد: «مقوي مي‌باشد، آن را به شيشه گردو هم ماليده‌ام. مي‌خواهم ركورد المپيك را بزني.» من به نان و پنير و ركورد المپيك و اين‌كه چرا مامانم با اين شوهر كرده، فكر مي‌كنم.

بابايم مي‌گويد: «خوشحالم كه تو هم به من افتخار مي‌كني.»

من و ممد فرنگيزخانم اينا با آن كت و شلوار مسخره‌اش به همراه خواهر ممد كه خيلي ميزانپيلي و شنيون مي‌باشد و قرار است در سفر مراقب ما باشد، راهي آنجا مي‌شويم. قبل از اين‌كه از خانه خارج شويم، مادربزرگم در حالي كه يواشكي گريه مي‌كرد، نصف روزنامه‌ها را از ساكم درآورده و به جاي آن، ‌چند لقمه گوشت كوبيده، ‌مايوي عمو، كفش‌هاي لختي كه به آن صندل مي‌گويند و دندان مصنوعي خودش را در ساك گذاشت. او با ديدن چهره متعجب من كه به دندان مصنوعي‌اش نگاه مي‌كردم، گفت: «اين باارزش‌ترين چيزي بود كه داشتم.» بعد هم يك عدد دويست توماني به من داد و گفت: «با اين مي‌شود پاستيل خريد؟» من سر تكان دادم. مادربزرگم فهميد كه دروغ مي‌گويم، چادرش را روي صورتش كشيد و يواشكي گريه كرد كه من نفهمم. من نفهميدم.

ما به آن شهر دور مي‌رسيم...

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:5  توسط امیر سرداری  | 

 

قيافه‌هايشان آدم را مي‌برد به سال‌هاي دور، گوش‌هاي بزرگ، يقه‌هاي بسته و پاپيون‌هاي قديمي‌شان، خنده‌هاي پاك كودكانه‌‌شان و عكس‌هاي زردي كه حتي لمس كردنش كيف مخصوصي دارد. عكس آدم‌هاي مشهور، نويسنده‌ها، مترجم‌ها، كارگردان‌ها و اهالي موسيقي... چند هفته است كه ما دنبال همه عكس‌هاي قديمي هستيم، انقدر به خانه قيصر امين‌پور زنگ مي‌زنيم كه تلفن‌ حفظمان مي‌شود، انقدر با آقاي محمد ولي‌زاده (كه جايتان خالي كلكسيونر بزرگي است) درباره عكس‌هاي قديمي گپ مي‌زنيم كه در تاريخ زندگي منوچهر آتشي فقيد و جلال آل‌احمد عزيز، استاد مي‌شويم. بعد جواد طوسي عكس بچگي كيميايي را گير نمي‌آورد، مژده شمسايي با يك سي‌دي باز نشده از عكس بهرام بيضايي مأيوسمان مي‌كند، ليلي گلستان با محبت فراوان عكس‌هاي زيبايي مي‌فرستد. سهيل سليماني منبع عكس‌هاي دكتر شريعتي است و آيدين آغداشلو مي‌گويد: عكس بچگي‌هاي من را اگر ببينيد واقعاً هم ديدن دارد. عكس بچه چشم سبزي كه روي صندلي ايستاده و از سال‌هاي دور به ما لبخند مي‌زند، نوستالژي يعني همين!

1-كودكي صادق هدايت و برادرانش احتمالاً در اواخر قرن گذشته، هدايت خوشگل‌ترين بچه‌ عكس است

 

 

 

 

 

2- فروغ فرخزاد همان دختر كوچولويي است كه روي ماشين نشسته

 

 

 

3-سهراب سپهري

 

 

 

 

 

4-احمد شاملو، نيما يوشيج، سياوش كسرايي و ابتهاج عكس قديمي از چهار شاعر قديمي در دهه 40

 

 

 

5-ليلي گلستان مترجم و نويسنده نام آشنا، اين عكس‌ مال سال‌هاي دور است، نمي‌گوييم كي!

 

 

 

 

 

 

6-منوچهر آتشي، دهه 50، همراه پرويز خالقي

 

 

 

 

 

7-قيصر امين‌پور در كلاس نقاشي، 12 سالگي

 

 

 

 

8-جلال آل‌احمد در دهه 20

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9-شريعتي عكس حدود سال 1314 برداشته شده

 

 

 

 

 

10-فريدون فروغي در كودكي

 

 

 

 

 

 

11-عمران صلاحي در نوجواني

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:0  توسط امیر سرداری  | 

هر چه ما جلوتر مي‌رويم ضرب‌المثل‌ها بيشتر آب مي‌روند. اين بار مجبور شديم حروف «ع» و «غ» را با هم بنويسيم. هفته پيش هم چهار حرف را سر هم كرديم (سر هم كردن حروف مشكل منكراتي ندارد). گمانم اين‌طوري خدا بخواهد چند هفته ديگر سروته اين صفحه هم مي‌آيد هم شما، هم ما خلاص مي‌شويم مي‌رود پي كارش. فعلاً بزنيم توي گوش عين و غين.

عاقبت به خير شدن

معناي اين ضرب‌المثل ارتباطي به روزنامه‌نگار جماعت پيدا نمي‌كند! يعني اين‌كه كارهاي خوب‌خوب انجام بدهيد، آهسته تشريف بياوريد، آهسته تشريف ببريد، مؤدب باشيد، ناخن‌هايتان را بگيريد، مسواك بزنيد، سر وقت دستشويي برويد و... تا چهل، پنجاه سال بعد مرده محترمي باشيد! لااقل من يك چنين برداشتي از چنين ضرب‌المثل پاستوريز‌ه‌اي دارم!

عروس نمي‌تونست برقصه مي‌گفت اتاق كجه

نه بابا؟ چشمم روشن! ديگه چي؟! اولاً كه شكل درست اين ضرب‌المثل اين است: «اين دوشيزة محترمه مكرمة عفيفة نجيبه بنا به ملاحظات اخلاقي قادر به انجام حركات موزون در نزد جمع نبودند اما براي آن‌كه اساعة ادب نكرده باشند ابراز مي‌داشتند كه منزل مسكوني مهندسي‌ساز نيست.» و اما معناي ضرب‌المثل اين است كه دخترخانم سرانجام توانسته بود با ترفندهاي گوناگون يكي را خر... يعني با يك خري... منظورم اين است كه توانسته بود عمل ازدواج را با موفقيت پشت سر بگذارد و خب حق داشت از خوشي خودش را بجنباند (چي؟ حق نداشت؟) خب حق داشت نشسته در صندلي دست بزند (چي؟ نداشت؟) خب حق داشت دوانگشتي گاهي وقت‌ها... اَه گير ندين ديگه، به هرحال خوشحال بود ولي چون خيلي با قر دادن حال نمي‌كرد، نمي‌رقصيد. اين ضرب‌المثل هيچ معناي سياسي هم ندارد، بيخود هم از اين حرف‌ها نزنين كه در زمان‌هاي قديم يك پادشاهي بود كه نمي‌توانست ملكش را بگرداند و هي مي‌گفت منتقدان كينه‌جو و اجنبي‌ها و... مقصرند. اين حرف‌ها ربطي به رقص ندارند هر چند آدم را به رقص وا مي‌دارند!

عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند

يعني الياس مي‌رود توي جلد حاج يونس فتوحي و مي‌گويد حاجي گل من، برو تو كار هستي. بعد حاجي مي‌رود توي كار هستي و هي مي‌رود... و هي مي‌رود... و هي مي‌رود و....! حاجي گويا ول‌كن هم نيست. حالا نرو كي برو تو كار. بعد قدسي شاك مي‌زند، جلال قاط مي‌زند دخترها داد مي‌زنند پسر كوچك را هم نمي‌دانيم چي مي‌زند و در مجموع اين بزن‌بزن باعث مي‌شود كه حاجي مثل الويس پريسلي تيپ بزند برود سر كوچه هستي اينا بگويد دوستت دارم خيلي زياد/ به چشم‌هاتم خيلي مياد! بعد هستي يك عشوه خركي الصاق مي‌كند به كار و يك خنده شارون استوني نيز پيوست مي‌كند با يك حركات شهناز تهراني‌وار، آن وقت حاجي جلوي ماشين بنزش تكنو مي‌زند اسمش را مي‌گذارد سماع عاشقانه!

عقلش گرد است

ما چند سال پيش سر كوچه‌مان يك سوپر ماركتي داشتيم كه با همه مشتري‌ها دعوا داشت. با تمام گل فروشي‌هايي هم كه بايد از آنها جنس مي‌خريد مشكل داشت. يا به سر و وضع و ريخت و قيافه مشتري‌ها گير مي‌داد يا معتقد بود گل فروشي‌ها يك عده آدم ناخلف و مزخرف هستند. خب اينجوري... گند زد به سوپرماركت. چند تا از اهل محل دو، سه بار برايش نامه نوشتند ترتيب اثر نداد، گفتند عزيز من اينجوري سوپرماركت را ورشكسته مي‌كني‌ها. گفت شما چرند مي‌گوييد. سرانجام شد، آن‌چه نبايد مي‌شد! قبول نداري؟‌به جهنم!

عقلش پاره سنگ بر مي‌دارد

ما چند سال پيش سر كوچه‌مان يك سوپرماركتي داشتيم كه با همه... اينجوري... گند زد به سوپرماركت. چند تا از اهل محل دو سه بار برايش نامه نوشتند ترتيب اثر نداد... سرانجام شد آن‌چه بايد مي‌شد. قبول نداري؟ به جهنم!

عقل من به اين كارها قد نمي‌ده

طنز سياسي؟ من؟! برو داداش، عقل من به اين كارها قد نمي‌ده. تكذيب مي‌كنم از ريشه. از اون ته تهش!

عينك سواد نمي‌آره

اين ضرب‌المثل هيچ ربطي به انتخابات دوم خرداد 76 ندارد كه در آن يك كانديدا (نمي‌دانم كدامشان) عينك داشت و يك رقيبش (عمراً اگر بدانم كدامشان) عينك نداشت. بعد رقيبش فكر كرد عينك رأي مي آورد. رفت عينك زد عكس انداخت. طفلك چند ماه دنيا را مات و دوتايي و تيره و تار مي‌ديد، رأي هم نياورد (عمراً اگر بدانم كدامشان رأي آورد!)

علف بايد به دهن بزي شيرين بياد

علف نيست و طرف است!‌ دهن نيست و... چه مي‌دانم كجاست. بز نيست و آدم است. شيرين نيست و ... نه، همان شيرين است!‌ ذله كرده‌اند من را اين ضرب‌المثل‌ها بس كه كج صحبت كرده‌‌اند. كج نيست و ...

غاز مي‌چرونه

غاز مي‌چراند. غاز را سهميه‌بندي مي‌كند. غاز را گران مي‌فروشد به دنيا. با سران غازها جلسه مي‌گذارد. غاز بازاريه‌ها!

غفلت موجب پشيماني است

نه عزيز من اوني كه موجب پشيمانيه يك چيز ديگه‌ست!

غوزه نشده مويز شده

هوي بي جنبه تو رو مي‌گن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط امیر سرداری  | 

خواهرم مي‌گويد: «امروز ما در يك زمان برهه‌اي خاص مي‌باشيم.» من نمي‌دانم زمان برهه‌اي خاص چه مي‌باشد، ولي مي‌دانم كه ما زرت و زرت در آن مي‌باشيم. امروز قرار مي‌باشد تا بابايم در «مجمع عمومي ساختمان» براي همسايه‌ها سخنراني نمايد و مثل اين‌كه آن يعني مهم مي‌باشد.

مادربزرگ مهربان و گردالويم يكي از مخالفان آن مي‌باشد. او به بابايم كه جلوي آيينه خودش را مرتب مي‌كند، مي‌گويد: «آيا تو داراي حرف جديدي براي همساده‌ها مي‌باشي؟»

بابايم مي‌گويد: «بلي.» مادربزرگم مي‌گويد: «آن چه مي‌باشد؟»

بابايم مي‌گويد: «اين‌كه ساختمان آباد شود و باغچه پر از گل‌هاي قشنگ و درختان سبز بوده كه هيچ وقت خراب نمي‌شوند و سونا و استخر و جك...جكو...جاكوز (من نفهميدم انگار بابايم فحش بد داد) براي ساختمان باشد و همه با هم مهربان باشيم در حالي كه همه به هم سلام نمايند و توي پاركينگ دود نكنيم و نظافت ساختمان و اين‌كه همه هر روز در خانه هم را بزنند و قربان صدقه هم بروند و هي شله‌زرد به هم بدهيم كه نذري باشد و در ظرف خالي آن شكلات باشد و چقدر همه چي خوب و صفا.»

آب از چك و چانه خواهرم راه افتاده و غرق در اين همه كمالات بابايم مي‌باشد. او مي‌گويد: «تو عقشولي همه ساختماني باباي كودك فهيم.» اما مادربزرگم مي‌گويد: «ببندد دهنت رو.» و به بابايم ادامه مي‌دهد: «تو اگر خيلي پهلوان و عقشولي و بلد مي‌باشي، اول به خانواده خودت رسيدگي بنما كه ما گوشت و مرغ و ماهي كه هيچي، برنج و رب و روغن كه هيچي، ميوه و آجيل و خوراكي كه هيچي، لباس و وسايل خانه كه هيچي، نان و پنير هم كه هيچي و كلاً كه هيچي. بعد هم اين‌كه گل گلدان‌ها پوسيده، شيرآب چكه مي‌كند، گاز نشتي دارد، لامپ سوخته و پس فردا اين دزد مي‌شود.» و من را نشان مي‌دهد. بابايم مي‌گويد: «غلط مي‌كند.» و يك عدد پس‌گردني به من مي‌زند. من نمي‌دانم چرا در خانواده ما همه اختلافاتشان را با پس گردن من حل مي‌نمايند.

بابايم به حمام مي‌رود و از آنجا داد مي‌زند: «اين قرتي‌بازي‌ها مال همسايه‌ها بوده، در حالي كه من براي اين كارهاي فنقلي عقشولي خانواده نمي‌باشم و چشم يك ساختمان به من مي‌باشد.» و در را مي‌كوبد.

من و مادربزرگم متفكرانه و دلسوزمندانه و به صورت حيوونكي به هم نگاه مي‌كنيم. خواهرم بالا و پايين مي‌پرد و شعار مي‌دهد: «باباي كودك فهيم دشمن هر آش و حليم.» مادربزرگم يك لنگه دمپايي را به سمت خواهرم پرتاب مي‌كند و صداي او قطع مي‌شود.

مادربزرگم با ديدن من كه به خودم مي‌پيچم، مي‌گويد: «خب برو دستشويي.» اما من مي‌گويم: «يك بار صبح دستشويي رفتم و آن يكي سهميه را هم براي آخر شب نگه داشته‌ام كه شب روي تشكم باران نيايد.» مادربزرگم من را در آغوش مي‌گيرد و خيلي فشارم مي‌دهد و به صورت بغض‌آلود مي‌گويد: «الهي بميرم، كاش اين بابايت را نزاييده بودم.» اين خيلي خوب بود، ولي آن وقت بابايم هم من را نمي‌زاييد.

***

بابايم بعد از سه ساعت و نيم كه در توالت، حمام و دستشويي به خودش رسيدگي مي‌كند، با همان لباس و همان جوراب و همان قيافه جلوي ما مي‌آيد. خواهرم مي‌گويد: «واي چقدر خوب شدي باباي كودك فهيم.» اما من مي‌گويم: «بابا كه فرق ننموده.» بابايم توضيح مي‌دهد: «يك عقشولي قهرمان، هيچ وقت فرق نمي‌نمايد.»

بابايم راهي مي‌باشد. من هم مي‌روم تا مراسم را به صورت زنده تماشا نمايم. بابايم وارد جمع مي‌شود، هيچ كس بلند نمي‌شود، بابايم مي‌گويد: «خواهش مي‌كنم، بفرماييد.» او پشت ميكروفن مي‌رود و من هم كنار او مي‌ايستم. همه به صورت خيره به بابايم نگاه مي‌كنند. بابايم مي‌گويد: «ممنونم، تشويق لازم نمي‌باشد.» و به مدت خيلي درباره باغچه و آبادي و گل و محبت و شله‌زرد و قربان صدقه و استخر و سونا و جك.... كوز (نمي‌دانم انگار بابايم باز هم فحش داد) و همه چيزهايي كه به خواهرم مي‌گويد و خواهرم خوشحال مي‌شود، حرف مي‌زند. همه به صورت برو بر به بابايم نگاه مي‌كنند. بابايم به من مي‌زند و مي‌گويد:‌ «مي‌بيني همه چطور كف نموده‌اند؟» و به جمعيت ادامه مي‌دهد: ‌«اگر سؤالي داريد بپرسيد؟»

يكي از همسايه‌ها مي‌گويد: «ما كه چيزي از حرف‌هاي شما نفهميديم، ولي چرا شارژتان را نمي‌دهيد؟»

بابايم مي‌گويد: «شارژ خيلي خوب بوده و براي آبادي لازم مي‌باشد.» همسايه مي‌گويد: «پس چرا پرداخت نمي‌نماييد؟» بابايم مي‌گويد: «بله، خيلي خوب مي‌باشد.»

همسايه بعدي مي‌گويد: «ما كه چيزي از حرف‌هاي شما نفهميديم، ولي شما چرا آشغال‌هايتان را به موقع دم در نمي‌گذاريد و همه كفش‌هايتان را دم در مي‌ريزيد؟»

بابايم مي‌گويد: «بله، آشغال چيز كثيفي مي‌باشد و كفش را مي‌پوشند.»

آن يكي همسايه مي‌گويد: «ما كه چيزي از حرف‌هاي شما نفهميديم، ولي اگر همين‌جوري ادامه بدهيد، ممكن مي‌باشد كه همه همسايه‌ها دست به يكي نمايند و شما را از ساختمان بيرون كنند.» بابايم لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «تو را به خدا زن و بچه‌ همسايه‌ها را با اين حرف‌ها نترسانيد.»

بابايم يواشكي به من مي‌گويد: «چطور مي‌باشد؟» من مي‌گويم: «خيلي خوب بوده و درك متقابلي بين شما برقرار مي‌باشد.» بابايم مي‌گويد: «چطور؟» من مي‌گويم: «شما حرف آنها را نمي‌فهميد، آنها هم حرف شما را نمي‌فهمند.»

باباي ممد فرنگيزخانم‌اينا براي آخرين نفر مي‌پرسد: «ما كه چيزي از حرف‌هاي شما نفهميديم، ولي شما خانواده خودت را هم اذيت مي‌كني. نه به درس و مشق دخترت مي‌رسي، نه به مادرت رسيدگي مي‌كني و نه اجازه مي‌دهي كه بچه‌ات با بقيه بچه‌ها بازي نمايد.» بابايم مي‌گويد: «اولاً كه به تو ربطي ندارد، بعد هم اين‌كه امروز سه‌شنبه بوده و فردا چهارشنبه مي‌باشد، ‌در حالي كه ديروز دوشنبه بود.» راست مي‌گويد. اما باباي ممد فرنگيز خانم‌اينا مي‌گويد: «من پرسيدم چرا نمي‌گذاري بچه‌ات با بقيه بازي نمايد؟» بابايم مي‌گويد: «ما اصلاً توي خانه‌مان بچه نداريم.» همه سر و صدا مي‌نمايند. بابايم مي‌گويد: «راست گفتم ما توي خانه بچه نداريم.» همه ما را مسخره مي‌نمايند. باباي طفلي‌ام راست مي‌گويد. ما توي خانه بچه نداريم، چون من الان اينجا مي‌باشم.

خيلي همه چي شلوغ پلوغ مي‌شود...

***

ما داخل خانه مي‌باشيم. خواهرم قربان صدقه بابايم مي‌رود. عمويم هم آهنگ «پسر، اي دلبر، كي بوده ازت سرتر؟ كي ديده ازت بهتر؟» مي‌خواند و به شكل بي‌آبرويي هيكل گنده‌‌اش را تكان تكان مي‌‌دهد. بابايم با افتخار لبخند مي‌زند. مادربزرگم با نگراني مي‌پرسد: «چطور بود؟» بابايم مي‌گويد: «در يك كلمه بگويم: پربار.» مادربزرگم به من نگاه مي‌كند. من مي‌گويم: «راست مي‌گويد. هر چي دلشان مي‌خواست «بار»مان كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط امیر سرداری  | 

 

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران