خواهرم ميگويد: «امروز ما در يك زمان برههاي خاص ميباشيم.» من نميدانم زمان برههاي خاص چه ميباشد، ولي ميدانم كه ما زرت و زرت در آن ميباشيم. امروز قرار ميباشد تا بابايم در «مجمع عمومي ساختمان» براي همسايهها سخنراني نمايد و مثل اينكه آن يعني مهم ميباشد.
مادربزرگ مهربان و گردالويم يكي از مخالفان آن ميباشد. او به بابايم كه جلوي آيينه خودش را مرتب ميكند، ميگويد: «آيا تو داراي حرف جديدي براي همسادهها ميباشي؟»
بابايم ميگويد: «بلي.» مادربزرگم ميگويد: «آن چه ميباشد؟»
بابايم ميگويد: «اينكه ساختمان آباد شود و باغچه پر از گلهاي قشنگ و درختان سبز بوده كه هيچ وقت خراب نميشوند و سونا و استخر و جك...جكو...جاكوز (من نفهميدم انگار بابايم فحش بد داد) براي ساختمان باشد و همه با هم مهربان باشيم در حالي كه همه به هم سلام نمايند و توي پاركينگ دود نكنيم و نظافت ساختمان و اينكه همه هر روز در خانه هم را بزنند و قربان صدقه هم بروند و هي شلهزرد به هم بدهيم كه نذري باشد و در ظرف خالي آن شكلات باشد و چقدر همه چي خوب و صفا.»
آب از چك و چانه خواهرم راه افتاده و غرق در اين همه كمالات بابايم ميباشد. او ميگويد: «تو عقشولي همه ساختماني باباي كودك فهيم.» اما مادربزرگم ميگويد: «ببندد دهنت رو.» و به بابايم ادامه ميدهد: «تو اگر خيلي پهلوان و عقشولي و بلد ميباشي، اول به خانواده خودت رسيدگي بنما كه ما گوشت و مرغ و ماهي كه هيچي، برنج و رب و روغن كه هيچي، ميوه و آجيل و خوراكي كه هيچي، لباس و وسايل خانه كه هيچي، نان و پنير هم كه هيچي و كلاً كه هيچي. بعد هم اينكه گل گلدانها پوسيده، شيرآب چكه ميكند، گاز نشتي دارد، لامپ سوخته و پس فردا اين دزد ميشود.» و من را نشان ميدهد. بابايم ميگويد: «غلط ميكند.» و يك عدد پسگردني به من ميزند. من نميدانم چرا در خانواده ما همه اختلافاتشان را با پس گردن من حل مينمايند.
بابايم به حمام ميرود و از آنجا داد ميزند: «اين قرتيبازيها مال همسايهها بوده، در حالي كه من براي اين كارهاي فنقلي عقشولي خانواده نميباشم و چشم يك ساختمان به من ميباشد.» و در را ميكوبد.
من و مادربزرگم متفكرانه و دلسوزمندانه و به صورت حيوونكي به هم نگاه ميكنيم. خواهرم بالا و پايين ميپرد و شعار ميدهد: «باباي كودك فهيم دشمن هر آش و حليم.» مادربزرگم يك لنگه دمپايي را به سمت خواهرم پرتاب ميكند و صداي او قطع ميشود.
مادربزرگم با ديدن من كه به خودم ميپيچم، ميگويد: «خب برو دستشويي.» اما من ميگويم: «يك بار صبح دستشويي رفتم و آن يكي سهميه را هم براي آخر شب نگه داشتهام كه شب روي تشكم باران نيايد.» مادربزرگم من را در آغوش ميگيرد و خيلي فشارم ميدهد و به صورت بغضآلود ميگويد: «الهي بميرم، كاش اين بابايت را نزاييده بودم.» اين خيلي خوب بود، ولي آن وقت بابايم هم من را نميزاييد.
***
بابايم بعد از سه ساعت و نيم كه در توالت، حمام و دستشويي به خودش رسيدگي ميكند، با همان لباس و همان جوراب و همان قيافه جلوي ما ميآيد. خواهرم ميگويد: «واي چقدر خوب شدي باباي كودك فهيم.» اما من ميگويم: «بابا كه فرق ننموده.» بابايم توضيح ميدهد: «يك عقشولي قهرمان، هيچ وقت فرق نمينمايد.»
بابايم راهي ميباشد. من هم ميروم تا مراسم را به صورت زنده تماشا نمايم. بابايم وارد جمع ميشود، هيچ كس بلند نميشود، بابايم ميگويد: «خواهش ميكنم، بفرماييد.» او پشت ميكروفن ميرود و من هم كنار او ميايستم. همه به صورت خيره به بابايم نگاه ميكنند. بابايم ميگويد: «ممنونم، تشويق لازم نميباشد.» و به مدت خيلي درباره باغچه و آبادي و گل و محبت و شلهزرد و قربان صدقه و استخر و سونا و جك.... كوز (نميدانم انگار بابايم باز هم فحش داد) و همه چيزهايي كه به خواهرم ميگويد و خواهرم خوشحال ميشود، حرف ميزند. همه به صورت برو بر به بابايم نگاه ميكنند. بابايم به من ميزند و ميگويد: «ميبيني همه چطور كف نمودهاند؟» و به جمعيت ادامه ميدهد: «اگر سؤالي داريد بپرسيد؟»
يكي از همسايهها ميگويد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي چرا شارژتان را نميدهيد؟»
بابايم ميگويد: «شارژ خيلي خوب بوده و براي آبادي لازم ميباشد.» همسايه ميگويد: «پس چرا پرداخت نمينماييد؟» بابايم ميگويد: «بله، خيلي خوب ميباشد.»
همسايه بعدي ميگويد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي شما چرا آشغالهايتان را به موقع دم در نميگذاريد و همه كفشهايتان را دم در ميريزيد؟»
بابايم ميگويد: «بله، آشغال چيز كثيفي ميباشد و كفش را ميپوشند.»
آن يكي همسايه ميگويد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي اگر همينجوري ادامه بدهيد، ممكن ميباشد كه همه همسايهها دست به يكي نمايند و شما را از ساختمان بيرون كنند.» بابايم لبخند ميزند و ميگويد: «تو را به خدا زن و بچه همسايهها را با اين حرفها نترسانيد.»
بابايم يواشكي به من ميگويد: «چطور ميباشد؟» من ميگويم: «خيلي خوب بوده و درك متقابلي بين شما برقرار ميباشد.» بابايم ميگويد: «چطور؟» من ميگويم: «شما حرف آنها را نميفهميد، آنها هم حرف شما را نميفهمند.»
باباي ممد فرنگيزخانماينا براي آخرين نفر ميپرسد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي شما خانواده خودت را هم اذيت ميكني. نه به درس و مشق دخترت ميرسي، نه به مادرت رسيدگي ميكني و نه اجازه ميدهي كه بچهات با بقيه بچهها بازي نمايد.» بابايم ميگويد: «اولاً كه به تو ربطي ندارد، بعد هم اينكه امروز سهشنبه بوده و فردا چهارشنبه ميباشد، در حالي كه ديروز دوشنبه بود.» راست ميگويد. اما باباي ممد فرنگيز خانماينا ميگويد: «من پرسيدم چرا نميگذاري بچهات با بقيه بازي نمايد؟» بابايم ميگويد: «ما اصلاً توي خانهمان بچه نداريم.» همه سر و صدا مينمايند. بابايم ميگويد: «راست گفتم ما توي خانه بچه نداريم.» همه ما را مسخره مينمايند. باباي طفليام راست ميگويد. ما توي خانه بچه نداريم، چون من الان اينجا ميباشم.
خيلي همه چي شلوغ پلوغ ميشود...
***
ما داخل خانه ميباشيم. خواهرم قربان صدقه بابايم ميرود. عمويم هم آهنگ «پسر، اي دلبر، كي بوده ازت سرتر؟ كي ديده ازت بهتر؟» ميخواند و به شكل بيآبرويي هيكل گندهاش را تكان تكان ميدهد. بابايم با افتخار لبخند ميزند. مادربزرگم با نگراني ميپرسد: «چطور بود؟» بابايم ميگويد: «در يك كلمه بگويم: پربار.» مادربزرگم به من نگاه ميكند. من ميگويم: «راست ميگويد. هر چي دلشان ميخواست «بار»مان كرد